خرید بک لینک

صبح که چشمامو باز کردم شلوغ ترم شده بود اینقدر که چند تا زیلو چسبیده بودن به زیلوی ما خلاصه بلند شدیم و رفتیم چایی گرفتیم و نون پنیر ، یه حال بدی داشتم با لباسای کثیف چند روز پیشم ,باید صبح زود تو خیابون پاشم.وقت صبحونه جامونو عوض کردیم و رفتیم کنار یه هتل دیگ نشیتیم که لبش خبابون بود و مردمی که تو تکاپو بودن، برای دستشویی رفتنم واقعا نمیشد رفت دستشویی های عمومی چون اونقدرررر شلوغ بود اونقدر که باید کلی از وقتتو تو صف میگذروندی و از یه طرف اگ زیاد میموندی اون تو داد بقیه در میومد که بابا بیاااا بیرون دیگ و بیشتر نابود میشدی برای همین با خواهش میرفتیم دستشویی های هتل تازه اونم مردونش اما واقعا از هیچی بهتر بود لاقل صف نداشت و کسی مزاحمت نمیشد، خیلی تشنمون بود بعد به یکی از کارکنان هتل گفتیم ببخشید اب هست البته به عربی گفتیم اونم چند تا از این اب های لیوانی سر بسته بهمون داد من اکثرا سعی میکردم از این اب بخورم چون نمیخواستم مریض شم مثلا از اب هایی که تو لیوان های یکبار مصرف و روباز بود تا حد ممکن سعی میکردم استفاده نکنم خلاصه بعد از صرف صبحانه یا علی گفتیم و بلند شدیم که ادامه مسیر رو به پیش ببریم من دیگه کرم ضد افتاب نزدم چون واقعا اوایل صبح حال هیچیو ندارم فقط یه کلاه افتابی گذاشتم ،رفتیم تو خیابون اصلی و دنبال ماشین گشتیم بازم هر کی ی قیمتی میگفت تا بالاخره یکی از همش مناسب تر بود رو انتخاب کردیم اون یک نیسان ابی بود ما و یک خانواده دیگم سوار شدن و به سمت کوفه حرکت کردیم.

برچسب: نویسنده: سام کوشکی تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 12:04

صفحه بندی