دیشب رفتیم تولد پسرهمسایمون من و پسر عموم و دختر عموم بمون گفتن بعد اذون بیاین ما هم ساعت 8 رفتیم

بعدش یهو دیدم هیچکس نیست جز بچهای پشت خونمون ک اونام دوتا بودن بعد ما هم رو صندلی نشستیم دققا جلو رقص نور ک نور تندش مسقیما تو چشممون بود یهو این دختر عموم زد توی پهلوم با شدت منم شبیه قورباغه از جام پریدم گفتم چتههههه

اینم گفت ب پیرزنه همسایتون همین ک نوش تولدشه بگو کمک نمیخواد زشته و از این حرفا یهو پیرزننه رد شد منم گفتم کمک نمیخواین؟ اونم از خدا خواسته بدون تعارف سری گفت برین بادکنکا بقیه چیزا بچسبونین دایی جمشید یعنی دایی بابا همسایمون ک پسرش تولدشه اقا ما هم رفتمی خلاصه از این مینیوم ها هستا اونا بادکردی هی با تلمبه با این چیزای تولد ک دو تا شم توسط پسر همسایمون ترکید منم با قیچی حواسم نبود دست داییشو بریدم اقا ی دادی زد ترسیدم


خلاصه یک ساعت اینا درست کردیم و رفتیم نشستیم من و دختر عمو جان ی طرف دختر همسایه و پسره و پسر عمو جانم ی طرف

بعد نمیدونم سر چی شد این پسر عمو جان بنده و دختر همسایه نشستن تو شیرت چت کردن اقا منم ا زدختر عمو جان فهمیدم اینا دارن چت میکردن منم خندم گرفته بودم دو تاشون هم سن بودن ولی دختره انگار سه برابر پسر عموم بود این دختر عمومم هی میگفت داره حاااالم بهم میخوره

منم اذیتش میکردم میگفتم زن داداشت نگاه

خلاصه پس از چندین ساعت گوهر فشانی و در حال هلاک شدن میبودیم ک ب طرز نامحسوسی اب معدنیی یخدری بدستمان رسید یعنی از بس تشنم بود انگار اب بهشتی میخوردی

بعد میوه اوردن و سرانجام درساعت12 شام اوردن ما هم با اندکی خوردن شام رانصف و نیمه رها کردیم ه بعدش کاکاعو ریختن اقا دختر عموم سه چهار تا پسر عموم 2 3 تاجمع کرد من هیچی یهو دیدم ی کاکاعو زیر صندلی اقا گفتم یکی بهتر از هیچیه منم یهو شیرجه زدم زیر صندلی کاکاعو با سذعت برق گرفتم

بعدشم پس از 500 قرن رخصیدن همسایه ها و عکس گرفتن ما از غذا ها برای اینیستا بالاخره وبالاخره کیک در ساعت 1:30 بریده شد و بعد اونم از این اب نبات مارشالوییا بمون دادن ک از اول تولد براش برنامه ریزی کرده بودیم


البته گیر پسر عموم نیومد ظاهرا بش دادن گفته ن مرسی مثلا خواسته تعارف کنه اون زنم تا گفته ن مرسی سری گفته خو باشه پس میدم یکی دیگه اینم ضایع شده بعدشم رفته ب دوسش التماس کرده ی تیکه بش بده بخوره ....

بعد اینم چنتا پاکت کادو دادن بچه کوچیکا ک ازاین ترقه پیازیا تو ش بود البته منم دلم توش بود ولی خو مال بچه کوچیکا بود

و در اخر ساعت 2:15 نصف شب رفتیم خونه و اییین هم طولانی ترین تولدی بود ک رفته بودم خعلی باحال بود
برچسب: طولانی,ترین,تولد,
نویسنده: سام کوشکی
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 9:09